در افسردگی بدی به سر میبرم
به حدی بی انرژی و بی حال بودم که باشگاه نرفتم. سعی میکنم مثبت فکر کنم و مثبت باشم ولی نمیشه
رفتار مامان باهام جالب نیس. حتی مکالمات روزمره اش هم با تیکه و کنایه اس. جالبه وقتی ام میگم بهش میتوپه بهم. در حدیه اخلاقش که میگم کاش با منم مثل غریبه ها رفتار میکرد
باید درس بخونم برای هفته بعد ولی حس و حالش نیس. شاید فقط باید بپذیرم و همینطوری بمونم
برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33
دیشب واقعا حالم بد بود حس میکردم یکی گلومو فشار میده
زدیم بیرون یکم با بچه گربه بازی کردم
آش خوردیم
درد و دل کردیم
گفتم حتما شوهر میکنم و میرم از این خونه
بستنی خوردیم و اومدیم خونه.
الان آروم ترم.
به این نتیجه رسیدم که آدمی بعد تحمل رنج بسیار ، ساکت تر میشه
برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33
دلم گرفته
اورکالری شدم
قند مصنوعی خوردم
آش دوغ خوردم قراره التهاب داشته باشم
احساس تنهایی میکنم
بدنم درد میکنه
خوابم میاد
برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33
کاش بعد از ظهرا میتونستم کالری دریافتیمو کمتر کنم. خیلی خیلی خیلی زودتر میتونستم لاغر شم
الان ناهار آماده نیس هنوز. باید پاشم یچی بپزم. ولی چون از ساعت ۶ بیدار شدم و یه امتحان فوق العاده سخت داشتم حال ندارم.
معده ام یکم اعتراض میکرد که با چند تا آلوچه ساکتش کردم
برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33
اون کیه که نتونست در برابر آش دوغ مقاومت کنه و رژیمش رو شکست؟ درسته من
با اینکه میدونم هم فشارم میوفته، هم باعث التهابم میشه هم سردیم میشه ولی باز دوسش دارم
برچسب: نویسنده: badgirl82 تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 14:33